![]() |
![]() |
|
| تنهایی.... |
|
مردي دختر سه ساله اي داشت . روزي مرد به خانه امد و ديد كه دخترش گران ترين كاغذ زرورق كتابخانه اورا براي آرايش يك جعبه كودكانه هدر داده است . مرد دخترش را به خاطر اينكه كاغذ زرورق گرانبهايش را يه هدر داده است تنبيه كرد و دخترك آن شب را با گريه به بستر رفت وخوابيد . روز بعد مرد وقتي از خواب بيدار شد ديد دخترش بالاي سرش نشسته است و ان جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده است .مرد تازه متوجه شد كه آن روز ،روز تولش است و دخترش زرورق ها رابراي هديه تولدش مصرف كرده است . او با شرمندگي دخترش رابوسيد و جعبه رااز او گرفت و در جعبه را باز كرد اما با كمال تعجب ديد كه جعبه خالي است مرد بار ديگر عصباني شد به دخترش گفت كه جعبه خالي هديه نيست وبايد چيزي درون آن قرار داد . اما دخترك با تعجب به پدر خيره شد وبه او گفت كه نزديك به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا هر وقت دلتنگ شدباباز كردن جعبه يكي از اين بوسه ها را مصرف كند
مي گويند پدر آن جعبه را هميشه همراه خودداشت و هرروز كه دلش مي گرفت درب آن جعبه راباز مي كرد وبه طرز عجيبي آرام مي شد. هديه كار خود را كرده بود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 15:27 توسط بارووون |
|
|
سلام...
یه چیزی میخواستم بگم... اینکه دیگه این وبلاگ آپ دیت نمی شه ..اگه دوس داشتین وبلاگ من حالا اینه.. خوشحال میشم نظرات قشنگتون و اونجا بخونم... موفق باشین.. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 12:38 توسط بارووون |
|
تو با منی دیگر نمانده کسی و تنها تو با منی شعر از...آرزو - م
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 11:40 توسط بارووون |
|
|
چیزای خیلی خیلی کوچولو
دل من خیلی خیلی تنگ شده ..اونقدر زیاد که مثل یه نقطه شده.. . اینو تو وبلاگ یه دوست دیدم..خیلی ازش خوشم اومد اینجا آوردمش... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 11:31 توسط بارووون |
|
|
کیک تولد..
امروزتولدمه..می خوام یه کار عالی بکنم..واسه خودمون جشن می گیریم..یه جشن گنده پر از دوستامون..دوستای من..دوستای تو..یعنی همشون .. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 11:22 توسط بارووون |
|
سلام.. خیلی وقت بود می خواستم باهاتون حرف بزنم.. ممنون از همه دوستای خوبم که لطف داشتن..وقت گذاشتن و وبلاگ منو خوندن می بخشین اگه به روز کردن وبلاگ من اینقدر طول می کشه..آخه اونهایی که منو میشناسن می دونن من چقدر تنبلم البته همشم تقصیر من نبود..یه جورایی شد که نشد..حالا از این به بعد سعی میکنم حداقل هفته ای چند بار به روز کنکم.. خیلی حرفا دارم که بزنم ولی الان باد برم..طلبتوون تا چند وقت دیگه.. بازم ممنون..تابستون خوبی داشته باشین.. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 12:26 توسط بارووون |
|
|
جون می کنیم تو زندگی حس میکنیم که زنده ایم
جون می کنیم تو زندگی حس میکنیم که زنده ایم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 16:5 توسط بارووون |
|
|
هفده سالگي من
بااين ترانه برگرديم به هفده سالگي من به خنده هاي بي وقفه به بغض خانگي من به امتحان شهريور به وحشت شب آخر به لحظه هاي تقلب خط خطي گوشه ي دفتر آن گلابدا ن قديمي دركدامين صخره افتاد شاپرك بانوي آواز دركجاي شعله جان داد دركجاي كوچه گم شد سكه ي جواني ما بگوكجا به گل نشست كشتي بادباني ما بوي خوب گندم چه شد؟ هفته ي خاكستري كو؟ حرف ناب شام آخر كوچه شد چراغ جادو؟ بااين ترانه برگرديم به هفده سالگي من به خنده هاي بي وقفه به بغض خانگي من شاعر:شهيارقنبري |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 15:40 توسط بارووون |
|
|
سايه هاي شب
جغدبارون خورده اي توكوچه فريادمي زنه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 15:33 توسط بارووون |
|
|
هفته ي خاكستري
شنبه روز بدي بود روزبي حوصلگي وقت خوبي كه مي شد غزلي تازه بگي ظهريكشنبه ي من جدول نيمه تموم همه خونه هاش سياه روي خونه جغدشوم صفحه ي كهنه ي يادداشت هاي من گفت دوشنبه روز ميلادمنه اماشعرتومي گه كه چشم من تونخ ابره كه بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه غروب سه شنبه خاكستري بود همه انگارنوك كوه رفته بودن به خودم هي زدم از اينجا برو اماموش خورده شناسنامه ي من عصرچهارشنبه ي من عصرخوشبختي ما فصل گنديدن من فصل جون سختي ما روز پنجشنبه اومد مثل سقاهك پير رونوكش يه چيكه آب گفت به من بگيربگير! جمعه حرف تازه يي برام نداشت هرچي بود،پيش ترازاينها گفته بود……
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 15:31 توسط بارووون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1384 مرداد 1384 تیر 1384 |
|
RSS
|