تبليغاتX
barooooon

barooooon

باران می بارد.......

ببار باران ...

سوختم ببار باران به من / شايد تو خاموشم كني

يخ زده گريه هاي من / ببار تا آرومم كني

سوختم و خاكستر شدم / چيزي ازم باقي نموند

روي دل شكسته ام / چيزي به جز داغي نموند

لب تشنه ام آبي بده / مستم مرا جامي بده

از عشق جانان سوختم / تنها مرا كامي بده

من انتظاري خامُشم / صبري بده ايوب وار

ببار و سيرابم بكن / بر اين كوير شوره زار

سوختم ببار باران به من / شايد تو خاموشم كني

يخ زده گريه هاي من / ببار تا آرومم كني

تنها يه خاكستر شدم / با يك نسيم ويران شوم

مرا تو ويرانم نكن / هر چه تو خواهي آن شوم

مرا تو ويرانم نكن / محتاج بارانم هنوز

سوختم ببار باران به من / از انتظاري سينه سوز

سوختم ببار باران به من / شايد تو خاموشم كني

يخ زده گريه هاي من / ببار تا آرومم كني

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 12:49  توسط maryam  | 

 

دلم را برايت پاک کردم کنار گذاشتم

برايت همه گلها را چيده ام توي گلدان روي ميز است ...

تمام لحظات خيس زير باران را

و تمام روزهاي آفتابي با تو بودن را فهرست کردم

مي خواهم ببينمت باري ديگر

نشانت دهم تمام خاطراتمان را



ساعتي از انتظارم مي گذرد ...

سالها بعد :

دلم برايت تنگ شده ...

پرستوهاي مهاجر هم اين را فهميده اند

که باران اين روزها بي دليل نمي بارد

و آسمان تنها دليل سرخ بودنش تنهاييش است

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 12:40  توسط maryam  | 

 

پلک چشمم چند روزی است می پرد

چون قلب پرنده ای است که در دست گرفته باشم

چندبار در روز تکرار می شود و با هربار تکرار  نوید مهمانی عزیز را به

 من می دهد

گویی تو در راهی

من اینجا با هر طپش قلبم نام تو را تکرار می کنم

بسیار گفته ام

 منتظرت هستم

پس شتاب کن

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 12:31  توسط maryam  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 12:26  توسط maryam  | 

وای ، باران ، باران

شيشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش ترا خواهد شست؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 12:25  توسط maryam  | 

 

گاهي مثل باران ...

 

بايد باريد !

زندگي بخشيد !

طراوت داد !

و رفت ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 12:23  توسط maryam  | 

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم

شیشه قلبم انقدر نازک شده که با کوچکترین

تلنگری می شکند

می خواهم فریاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم

که عمق دردم را در فریاد منعکس کنم

فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام

دلم به درد می اید وقتی سر نوشت را به نظاره می نشینم

کاش می شد سرنوشت را با ان روزها شیرینم

عجین کرد

بغض کهنه ای گلویم را آزارد

نفرین به بودن وقتی با درد همراست

ای کاش باز هم کسی اشکهایم را نبیند

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 12:21  توسط maryam  |